1پسرم، نصایح مرا بشنو و همیشه آنها را به یاد داشته باش.
2اوامر مرا به جا آور تا زنده بمانی. تعلیم مرا مانند مردمک چشم خود حفظ کن.
3آن را آویزهٔ گوش خود بساز و در اعماق دل خود نگه دار.
4حکمت را خواهر خود بدان و بصیرت را دوست خود.
5بگذار حکمت، تو را از رفتن به دنبال زنان هرزه و گوش دادن به سخنان فریبندهٔ آنان باز دارد.
6یک روز از پنجرهٔ خانهام بیرون را تماشا میکردم.
7آن زن در حالی که لباس وسوسهانگیزی بر تن داشت و نقشههای پلیدی در سر میپروراند، به سویش آمد.
8آن زن بازوان خود را به دور گردن جوان حلقه کرده، او را بوسید و با نگاهی هوسانگیز به او گفت:
9«امروز نذر خود را ادا کردم و گوشت قربانی در خانه آماده است.
10پس برای یافتن تو از خانه بیرون آمدم. در جستجوی تو بودم که تو را دیدم.
11بیا از یکدیگر لذت ببریم و تا صبح از عشق سیر شویم.
12شوهرم در خانه نیست و به سفر دوری رفته است.
13به اندازهٔ کافی با خود پول برده و تا آخر ماه برنمیگردد.»
14به این ترتیب با سخنان فریبنده و وسوسهانگیزش آن جوان را اغوا کرد؛
15پس ای پسرانم، به من گوش دهید و به سخنانم توجه کنید.
16نگذارید چنین زنی دل شما را برباید. از او دور شوید، مبادا شما را به گمراهی بکشد.
17او بسیاری را خانه خراب کرده است و مردان زیادی قربانی هوسرانیهای او شدهاند
18خانهٔ او راهی است به سوی مرگ و هلاکت.