1انسان چقدر ناتوان است. عمرش کوتاه و پر از زحمت است.
2مثل گل، لحظهای میشکفد و زود پژمرده میشود و همچون سایهٔ ابری که در حرکت است به سرعت ناپدید میگردد.
3ای خدا، آیا با انسانهای ضعیف بایستی اینچنین سختگیری کنی و از آنها بخواهی تا حساب پس دهند؟
4چطور انتظار داری از یک چیز کثیف چیز پاکی بیرون آید؟
5روزهای عمر او را از پیش تعیین کردهای و او قادر نیست آن را تغییر دهد.
6پس نگاه غضبآلود خود را از وی برگردان و او را به حال خود بگذار تا پیش از آنکه بمیرد چند صباحی در آرامش زندگی کند.
7برای درخت امیدی هست، چون اگر بریده شود باز سبز میشود و شاخههای تر و تازه میرویاند.
8ولی وقتی انسان میمیرد، رمقی در او باقی نمیماند. دم آخر را برمیآورد و اثری از او باقی نمیماند.
9ای کاش مرا تا زمانی که خشمگین هستی در کنار مردگان پنهان میکردی و پس از آن دوباره به یاد میآوردی.
10وقتی انسان بمیرد، آیا دوباره زنده میشود؟ من در تمام روزهای سخت زندگی در انتظار مرگ و خلاصی خود خواهم بود.
11آنگاه تو مرا صدا خواهی کرد و من جواب خواهم داد؛ و تو مشتاق این مخلوق خود خواهی شد.
12مواظب قدمهایم خواهی بود و گناهانم را از نظر دور خواهی داشت.
13تو خطاهای مرا خواهی پوشاند و گناهانم را پاک خواهی نمود.
14او را از توان میاندازی و پیر و فرتوت به کام مرگ میفرستی.
15اگر پسرانش به عزت و افتخار برسند او از آنها اطلاع نخواهد داشت و اگر به ذلت و خواری بیفتند از آن نیز بیخبر خواهد بود.
16نصیب انسان فقط اندوه و درد است.