We Believe JesusFé, Esperança e Nova Vida

اشعیا 38

Biblica® Open Persian Contemporary Bible 2022 · persa

← اشعیا 37 اشعیا اشعیا 39 →

1در آن روزها حِزِقیا سخت بیمار شد و نزدیک بود بمیرد. اشعیای نبی (پسر آموص) به عیادتش رفت و از جانب خداوند این پیغام را به او داد: «وصیتت را بکن، چون عمرت به آخر رسیده است؛ تو از این مرض شفا نخواهی یافت.»

2حِزِقیا صورت خود را به طرف دیوار برگردانید و نزد خداوند دعا کرده، گفت:

3«خداوندا، به خاطر آور چقدر نسبت به تو وفادار و امین بوده‌ام و چطور سعی کرده‌ام مطابق میل تو رفتار کنم.» سپس بغض گلویش را گرفت و به تلخی گریست.

4پیش از آنکه اشعیا قصر را ترک کند خداوند بار دیگر با او سخن گفت و فرمود:

5«نزد حِزِقیا رهبر قوم من برگرد و به او بگو که یهوه، خدای جدت داوود دعای تو را شنیده و اشکهایت را دیده است. او پانزده سال دیگر بر عمر تو خواهد افزود.

6او تو را و این شهر را از چنگ پادشاه آشور نجات خواهد داد.»

7اشعیا به او گفت: «برای اینکه بدانی سخنانی را که خداوند به تو گفته، انجام خواهد داد، او علامتی به تو می‌دهد.

8آن علامت این است که خداوند سایهٔ ساعت آفتابی آحاز را ده درجه به عقب بر می‌گرداند.»

9وقتی حِزِقیای پادشاه از بیماری‌ای که داشت شفا یافت این شعر را سرایید:

10فکر می‌کردم در بهار عمر خویش زندگی را بدرود خواهم گفت،

11فکر می‌کردم در این دنیای زندگان

12مانند خیمهٔ شبانان که پایین می‌کشند و جمع می‌کنند،

13تمام شب ناله و زاری می‌کردم،

14صدایم به زحمت شنیده می‌شد،

15چه بگویم که خداوند مرا بدین روز انداخته بود.

16ای خداوند، تنبیه تو مفید است و به انسان حیات می‌بخشد.

17بله، به نفع من شد

18کسی در دنیای مردگان نمی‌تواند تو را تمجید کند،

19زندگانند که تو را ستایش می‌کنند،

20خداوندا، تو مرا شفا دادی،

21و اما اشعیا به افراد حِزِقیای پادشاه گفته بود که مقداری انجیر بگیرند و آن را له کرده، روی دمل حِزِقیا بگذارند و او شفا خواهد یافت.

22و حِزِقیا پرسیده بود: «برای اینکه ثابت شود که خداوند مرا شفا خواهد داد و من خواهم توانست به خانهٔ خداوند بروم او چه نشانه‌ای به من می‌دهد؟»

← اشعیا 37 اشعیا اشعیا 39 →